مهرگان

مهرگان

می خوام براتون از سالهای خیلی دور بگم.

بابام به خاطر شغلش به بندرعباس منتقل شده بود. اون موقع من حدود 3 سال داشتم. چیزایی که از بندرعباس یادم میاد فضای خونمون بود که یه تلویزیون بزرگ وسط پذیراییش بود و من ظهرا کارتون سوپرمنو از شبکه های عربی نگاه می کردم… توش شخصیتایی مثل مرد یخی رو هم یادم میاد. پشت خونمون یه مزرعه کوچیک داشتیم که توش گوجه فرنگی بادمجون سیب زمینی و… می کاشتیم. جلوی خونمون یه زمین خیلی وسیع خاکی بود با درختای عظیم الجثه و درست دم در ما یه درخت نخل زینتی بزرگ. اون دورا سمت راست کنار آخرین خونه ای که تو ردیف خونه های جلوی ما بودن یه درخت سبز سبز بود که تو شاخه هاش پر از موزای سبز بودن. من همیشه دوست داشتم از اون درخت بالا برم ولی مرد صاحب اون خونه دورش سیم خاردار کشیده بودن… پسر یکی از اون خونه ها همیشه بهم میگفت اون سیم خاردارا برق دارن… خلاصه من که هیچ وقت جرات نکردم نزدیک اون درخت بشم! همسایه راستی ما بهاره اینا بودن. خونشون پر گلای آفتابگردون بود. سمت چپمون هم اشرف خانم که دخترش همبازی من بود.

یادمه بندرعباس همیشه گرم بود. بارون و رعد و برقای وحشتناک شبای سیاه و درخت بزرگ پر از خفاشی که جلوی خونمون بود چیزاییه که از اونجا تو خاطرم مونده. ولی در کل خاطره بدی از اون شهر ندارم چون شاید وقتی بابام میومد خونه یه کیسه بزرگ خوردنی دستش بود.

همیشه یادمه از آمپول بالای یخچال که هیچ وقت ندیدمش میترسیدم که اگر غذامو کامل نخورم… بله

ادامه دارد

 

 

یادمه خیلی شبا یا مهمون بودیم ویا مهمون داشتیم که همشون دوستای همکار بابام بودن. خلاصه شبا حسابی با بچه های همسن و سال خودم بازی می کردم و خوش میگذشت. محمدرضا و ویدا رو از همه بیشتر یادمه. . اون شبا وقتی تو راه بودیم یادمه از جلوی ماشین خرگوش یا روباهایی که از عرض جاه رد می شدند تو نور چراغ پیکان جوانان زردمون مشخص بودن. خونه آقای انصاری که کاپیتان کشتی بود یه کم دورتر بود… پسرش فریبرز همسن من بود اونم خردادی بود. یادمه که چقدر با هم بازی میکردیم… از اون موقع تا چند وقت پیش همدیگرو خیلی کم میدیدیم… حسابی بزرگ شده بود خوش هیکل خوش تیپ و سبزه… تابستون امسال فریبرز لوکمی حاد خونی گرفت و رفت… خیلی ساده ولی خیلی غم انگیز و همه رو مات و مبهوت تو غم دوریش گذاشت. قسمت دوی این بلاگمو تقدیم می کنم به فریبرز… میدونم که روحش شاده و نیازی به دعای من نیست. تعطیلات بین ترم حتما باید برم شیراز آرامگاهش… خیلی حرف دارم که باهاش بزنم.

دیگه دوست ندارم این قسمت بلاگو ادامه بدم… بقیشو تو قسمت سوم میگم.

 

 

 

 

و اما اون چیزی که بیشتر از همه از بندرعباس تو یادم مونده یه سایه ست. که خیلی شبا تو خوابام میاد و از من میخواد که پیشش برم. تصویر ماتی که هیچ وقت نمیشه بفهمی که چه شکلیه! سایه سیاه یه پسربچه پشت یه شیشه مشجر که با لحنی بچه گونه صدام میزنه "عیی… عیی". هرروز این صدا توی سرمه همیشه تو خواب و بیداری.

یادمه ظهرا موقع ناهار مامان غذارو میاورد تو هال و بابا هم که تازه از سر کار اومده بود با لذت اونو نوش جان می کرد. سر ظهر بازم یه سایه کوچیک سیاه پشت در که قسمت پایینش شیشه مشجر بود مشخص میشد… "عیی عیی" مامانم به من میگفت بشین! و میرفت لای درو باز میکرد و می گفت "عزیزم الان سر ظهره! علی عصری میاد برین با هم بازی! حالا برو خونه عزیزم" خلاصه فردا روز از نو و روزی از نو! نمیدونم چرا همیشه سر ظهر میومد! یادم نمیاد عصرا باهاش بازی کرده باشم! اسم اون پسر مهرگان بود. با اینکه هیچ وقت چهرشو یادم نمیاد ولی همیشه دوستش دارم. اون همیشه تو خاطرمه و همیشه ازم میخواد که برم پیشش.

روزای آخری بود که ما بندرعباس بودیم من حدود 5 سالم بود. که یه روز خبر دادن یه مینی بوس از عقب زده به مهرگان! ومامانش که ترسیده بوده شروع میکنه به جیغ و داد و راننده که فکر میکرده بچه رو زیر کرده دنده عقب میگیره و لاستیک ماشین میره رو سر مهرگان و… اون سایه دیگه پشت در ما نیومد اما همیشه تو ذهن منه. عاشقشم و میپرستمش.

همیشه ادامه داشته.

صبحانه برای دو نفر

صبحانه برای دو نفر

مگسها در حال سماع بودند

کم کم هوا خنکتر می شد . نسیم از سرمای دل انگیز اطاقش و ملحفه سفیدرنگی که زیرش چمباتمه زده بود لذت می برد و لبخند می زد چشمهایش را که باز کرد جز پرتوهای نور چیز دیگری نمی دید. همه چیز انگار فضا را روحانی کرده بود. با وجود این همه زیبایی خیره کننده که شاید از دیدگاه یک ناظر بیرونی چنگی هم به دل نمی زد دیگر به هیچ کدام از جر و بحثهای دیشب با فریاد فکر نمی کرد وحتی به ده ها بار دیگری که پسرک را از خود رانده بود. آن اوایل دخترک احساس می کرد که فریاد احساس را نمی فهمد اما آنقدر پسرک از ادراکات عقلانی و تفوق آنها بر احساسات لحظه ای برای نسیم گفته بود که دیگر شاید دخترک هم همه اتفاقات اطرافش را فقط از دیده فکر و فارق از هر گونه عاطفه ای بررسی می کرد

به نظر می رسید گذر همه این سالها این دو دوست قدیمی را خسته کرده بود. راستی "دوست" واژه ای تعریف شده و ناشده بود. شاید این گونه این ارتباطها عقلانی تعریف می شد چون آن دو به پیشرفت هم کمک می کردند. فریاد به نسیم یاد می داد که چگونه ساز بنوازد و نسیم هم به فریاد آبرنگ می آموخت. فریاد پسری بود که انگار هیچ چیز او را شاد نمی کرد. فقط گاهی اوقات دخترک احساس می کرد هنگام نواختن پیانوی قدیمی او از خود بی خود می شود. اما پسرک همیشه این موضوع را انکار می کرد. به راستی هیچ گاه رابطه عاطفی و یا عاشقانه ای بین این دو وجود نداشت. با اینکه همه اطرافیان دوست داشتند تصور کنند که این دو شبها همخوابه می شوند و با هم عشقبازی می کنند اما نسیم و فریاد هیچ گاه به خودشان اجازه نداده بودند بارقه های عشق و یا به اصطلاح خودشان امیال غریزی در وجودشان شعله ور شود. انگار بعد از این همه عقلانیت عاشق پیشگی واژه ای بی معنا بود. حالا واقعا مگر مهم است که مردم چه فکر می کنند. اصلا هر جور که می خواهند فکر کنند برای این دو ارزشی نداشت. بحثهای دیشب در باب فلسفه علت صحت و یا عدم صحت افعال بشری به درازا کشیده بود و ناگزیر پسرک شب را در اطاق کناری خوابیده بود. خیلی از آشنایان می دانستند که پسرک سالها دیوانه وار عاشق نسیم بود. به راستی نسیم هم او را دوست داشت. اما شاید یک سهل انگاری همیشگی به پسرک اجازه نداده بود که از او درخواستی بکند. شاید هیچ گاه از عشق دختر نسبت به خودش مطمئن نبود اما نه این دروغی بود که درون فریاد را از فکر نکردن به عشق نسیم تبرئه می کرد. ه م م م م فکر کردن از روی منطق! چیزی که همیشه داعیه اش را داشت

سالها می گذشت و همه شور و گداز لحظه های عاشقی جایشان را به یک دوستی معمولی داده بودند. اما می توانم بگویم هر دو آنها در اعماق وجودشان هنوز گاه گاه احساس می کردند مورچه ای درونشان را برای خواستن قلقلک می دهد. یک احساس شاید خوب. همه چیز عادی می گذشت. همه چیز تکراری شده بود. گاه گاهی به طور اتفاقی نگاههایشان به هم گره می خورد ولی به زودی یکی از این دو این رشته را پاره می کرد. به راستی هیچ کس نمی دانست چرا؟ انگار همیشه از این که انسان موجودی خاکی هستند شرمسارند

اما دیشب هر دو خسته بودند هیچ کدام دلشان به صحبت و جنگ و جدال در مباحث فلسفی نمی رفت. ولی با این وجود بحث را ادامه دادند. در درونشان نجوایی می گفت که نه! اینها نمی توانند. نه نورث وایتهد با فلسفه وابسته به ریاضیات نه سارتر با اگزیستانسیالیسم نه ساختارشکنی های ژاک رید و نه پوزیتیویسم منطقی موریتس اشلیک و حتی نه شهودیات برگسون هیچ یک نمی توانند سوالی را که در این بین هیچ گاه مطرح نشده بود پاسخ دهند. به راستی کم کم داشتند به این نتیجه می رسیدند که چیزی فرای فلسفه و علم باید راه گشا شود. چه کسی می دانست

دخترک با احساسی سرشار از خوبیها که هیچ دلیلی برایش پیدا نمی کرد از جایش بلند شد و لبه تخت نشست و به دیوار روبرو خیره شد اما به هیچ چیز فکر نمی کرد. و بی دلیل از احساس خود لذت می برد. دقایقی این گونه می گذشت. با دو دستش بازوان خود را نوازش می کرد. کم کم نور اطاق بیشتر می شد. اما خورشید حتی در دوردستها هم دیده نمی شد. دستی در موهای خود کشید و باز هم لذت می برد

به سمت آشپزخانه که می رفت احساس می کرد که نباید فکر کند به هیچ چیز حتی خودش. نمی خواست این احساس دل انگیز را که خیلی کم پیش می آمد مکدر کند. آب را که در سماور می ریخت و به تلالو نور در باریکه آب نگاه می کرد و باز عشقی بی مایه تمام وجودش را سرشار می کرد. حالا تقریبا دیگر صبحانه آماده بود. به سمت یخچال رفت و از خوشه انگور سبز و آبداری که توی بشقاب داخل یخچال بود چند حبه کند و در دهانش گذاشت. نمی توانست این همه حس خوب از طعم خوش انگور را باور کند. همین طور از انگورها می خورد و می خورد. این بار مشت مشت

در همین احساس خوب سرمست شده بود که کم کم دارد به دستشویی احتیاج پیدا می کند. به سمت توالت رفت و برای اجابت مزاج خود را آماده کرد. باورتان نمی شود که چه لذتی می برد از این احساس خالی شدن روده ها از مدفوع. انگار سالها بوده که از غم بسته بودن ماتحتش حسرت به دلش برای یک اجابت مزاج درست و حسابی مانده بود. نمی توانست باور کند که چرا از این احساسات روزمره لذت می برد

از دستشویی که بیرون می آمد. به سمت آشپزخانه رفت و در دو فنجان کمر باریک چای ریخت و روی میز گذاشت. احساس می کرد با نسیم خنک صبحگاهی یکی شده است. می پنداشت که بدون بال بر امواج سرد صبحگاهی سوار شده است. بی دلیل می خندید

به سمت اطاق فریاد رفت تا او را برای صبحانه بیدار کند

چند متر مانده به اطاق ایستاد و ناگهان فکری به سرش زد. احساسی که باید به آن جواب داده می شد. در را باز کرد. پسرک بیدار شده بود و انگار که از همه چیز خبر داشت. بلند شد و او هم به مانند نسیم لبه کاناپه ای دیشب روی آن خوابیده بود نشست و به چشمان او خیره شد. می دانم که منتظر چیزی بود... نسیم آهسته آهسته برهنه شد. پسر هم. فریاد احساس می کرد نور از بین بازوان نسیم لرزان لرزان می خزد و روی تن او را نوازش می دهد. اندام زیبای نسیم حس وجود یک فرشته را در نظر فریاد القا می کرد. احساسی عجیب که فارق از هر عقلانیتی بود. نسیم که فریاد را به آغوش می کشید هیچ کدام به این فکر نکردند که چه بیهوده اسیر احساسات شده اند. هیچ یک از انسان بودن خود احساس شرمساری نمی کردند. هیچ کدام با این نظر به این احساس نگاه نکردند که این تنها حسی است حیوانی برای بقا نسل انسانی

دیوانه وار حلقه آغوش تنگتر می شد تنگتر وتنگتر. و گویی همه ذرات مثبت دنیا به وجودشان حمله می کردند. محکمتر ومحکمتر و به همه افکارشان قبل از این می خندیدند ریز ریز می خندیدند می خندیدند

و تصمیم گرفتند که برای همیشه لذت این دیوانگی را از یاد نبرند. همیشه واژه ابدیت در نظرشان خیال باطلی بود ولی دیگر کسی به این چیزها فکر نمی کرد. آن دو می دانستند که مثل همه انسانها این احساسشان در برخورد با تکرار کمرنگ می شود. اما نمی خواستند این طور قصه آنها به پایان برسد. فریاد دیوانه وار حلقه را به دور نسیم تنگتر می کرد. نسیم هم با تمام قوا فریاد را در آغوش می فشرد

چایی های روی میز دیگر کاملا سرد شده بود

به نظر می رسید پیرمرد و پیرزن در آغوش هم مرده باشند

بوی مشمئز کننده ای فضا را گرفته بود

و مگس ها در حال سماع بودند

باز هم دلتنگی

خیلی خسته ام به زور چشمامو باز نگه داشتم. همین الان با وجود خستگی زیاد از رو تخت یه دفعه پریدم پشت کامپیوتر تا بنویسم چون ارزشش به اینه که اینارو امشب بنویسی

مامان سوپ خوشمزه ای درست کرده بود که من با یه عالمه فلفل خوردمش. بعد شام یک دفعه احساس کردم که باید کمی با خودم خلوت کنم. لباسامو پوشیدمو از خونه رفتم بیرون ساعت حدود یازده بود. از میون باغچه جلوی ساختمون گذشتم از کنار حصارهای زمین کاشت سبزیها و از بین سایه ها. همیشه عاشق این بودم که راه برم و فکر کنم ولی خیلی وقت بود که این کاررو نکرده بودم. از روی خط وسط خیابنهای خلوت شروع کردم به قدم زدن و به زمین بازی پشت خونه رفتم و چند دور اطرافش راه رفتم خیلی آروم و بی دغدغه. امشب دارم به این فکر می کنم که همه فکرای امروز من شاید فردا برام احمقانه به نظر بیان همون طور که امروز به نوع تفکر دیروزی خودم به دید تمسخر نگاه می کنم البته بدیش به اینه که مطمئن نیستم امروز درست فکر می کنم یا دیروز.

درست مثل اینکه برای پیدا کردن یه جواب مدتها کتاب بخونی تحقیق کنی و فکر کنی و به یه نتیجه جدید خوب ودلگرم کننده برسی و اون موقع بعد از یه مدت کوتاهی به یه دیدگاه تازه ای برسی که همه اون تفکرات و نتایجتو تحت تاثیر قرار بده اون موقع دیگه نمی تونی به هیچ کدوم از اندیشه ها و نتایج تازت اعتماد کنی و حسابی سردرگم میشی. من امشب این احساسو دارم.

تا کی باید عاقلانه رفتار کرد و حد و مرز عقل و احساسات کجاست و چه جوری باید این دوتا رو در کنار هم و با هم قبول کرد. منی که همیشه فکر می کردم دارم عاقلانه رفتار می کنم امروز می بینم که چقدر دلسردانه به آینده خودم خیره شدم. نمیدونم خدا کجای این جریانها نقشی بازی می کنه و چه طور باید احساسش کنم. از اینکه دیگه نمی تونم حسش کنم احساس خوبی ندارم

یه جور افکار مالیخولیایی داره وجودمو مال خودش می کنه می ترسم یکی از این روزها تو بیمارستان روزبه بستریم کنن چون جدا احساس می کنم فرم فکرم به هم ریخته. ولی نه دروغ گفتم نمی ترسم شاید از رسیدن به این مرحله خوشحال هم بشم. خوب فکر می کنم دیگه کافی باشه برای امشب چون داره خوابم میاد حسابی. دکتر شریفی می گفت بی خوابی احتمال ایجاد اختلالات سایکوتیک رو بیشتر می کنه.

بهار گربه پروانه

بهار گربه پروانه

آفتاب مطبوعی می تابید. کلاس ساعت پنج بود و حالا چهار وپانزده دقیقه بعد از ظهر. وارد پارکی نزدیک به محل کلاس شد که در وسط یک میدان بود و زیر سایه درختی نشست. خسته بود ویه کمی خوابش میومد. پشت فرمون چندبار داشت خوابش می برد که هر بار متوجه شده بود و مشکلی به وجود نیومده بود.

گربه ای بین گل ها برای گنجشکهایی که برای دانه برچیدن پایین میان کمین کرده بود و به نظر از عطر ان همه گل مشعوف بود. آخه بهار بود تقریبا اواسط اردیبهشت. یه کم اون طرفتر چندتا دختر جوان روی نیمکتی کنار هم داشتند صحبت می کردند ولی فقط صدای خنده های اونا به گوش می رسید و دوتا پسر با موهای تیغ تیغی که اونارو دید میزدند. شاید دخترها هم برای جلب توجه اونها بلند میخندیدن.

مرد فارق و شاید هم فارغ روی نیمکت لم داده بود و به اطرافش با بی تفاوتی نگاه می کرد و به همه سالهای گذشته می اندیشید که روزها یکی پس از دیگری بدون خاطره ای دوست داشتنی سپری شدند.

باد خنکی می وزید و صدای ماشینهایی که میدان رو دور میزدند خللی در آرامش بچه هایی که در پارک بازی می کردند به وجود نمی آورد. نفس عمیقی کشید. زنی زیبا مردی را در آن طرف پارک در آغوش کشیده بود و محکم اونو میفشرد اما مرد اونو بغل نکرده بود ولی در ضمن از خودش هم نمی روندش. دور میدان چندتا پسر کم سن و سال کنار ماشینهای گرون قیمت خودشون مشغول خوش وبش بودند و چندتا دختر بچه راهنمایی یا دبیرستانی هم به اونا با حسرت نگاه می کردند. آقا یه فال میخرین؟ مرد به خودش اومد. نه آقا. توروخدا. با اینکه فکر میکرد نباید به اینا کمک کنه ولی مقدار کمی پول رو به بچه داد و ازش خواست که از اون محل دوربشه. پسرک هم یک فال کنار مرد گذاشت و رفت. مرد به کاغذ کنارش اهمیتی نداد و گذاشت همونجا بمونه.

پسرکی جوان اون طرف روی نیمکتی تنها نشسته بود .به آسمون نگاه می کرد و کنارش هم چندتا پیرمرد که در حال بازی شطرنج بودند. گربه انگار چیزی گرفته بود و سعی میکرد اونو بین دستاش نگه داره شاید یک پروانه خلاصه هرچیز بود گنجشک نبود. اون دوتا پسر فاصله خودشون رو با دخترها کم کرده بودند حدود پانزده متر. باد کمی شدیدتر شده بود و شاخه های بزرگ درختان رو هم تکون میداد. پیرزنی پشت سر یک پیرمرد مشغول غز زدن بود ولی پیرمرد اهمیتی به اون نمیداد. از کنار مرد رد شدند. نفس عمیقی کشید. همچنان داشت به همه این سالهای دلتنگی فکر می کرد و اینکه توی زندگی هیچ چیزی روحشو ارضاء نکرده بود. دخترکی که مرد چندان از چهرش خوشش نمیومد کنار حوض وسط پارک به اون خیره شده بود. مرد متوجه اون بود اما علاقه ای به برقراری ارتباط باهاش نداشت با اینکه ارزش قرار دادن چهره یا اندام رو همیشه کار عبث و مذمومی میدونست ولی دلیلی هم برای ایجاد این رابطه نمی دید آخه مگه ما همدیگرو میشناسیم... تو اون پارک همه چیز داشت حول محور روابط با جنس مخالف میگذشت اینا فکرای اون مرد بود حتی پسرکی که روی میز شطرنج در حال حل تمرینهای جبر بود نظر اونو عوض نمی کرد یا حتی دوتا دختری که داشتن در مورد یه فیلم سینمایی گریه دار صحبت می کردند.

تو همین فکرها بود که دخترکی کنار مرد نشست و مرد احساس بدی نکرد. یک دختر احتمالا دبیرستانی با قد متوسط و یه چهره نسبتا خوب البته از نظر مرد. مرد نسبت به حضور اون بی اعتنایی کرد و با خودش در مورد این اجتماعی که از صبح تا شب فقط به این جور مسائل فکر می کنن اندیشید و نسبت به اونا اظهار تاسف و تنفر کرد ولی میدونست چرا الان نسبت به اون دختر احساس خوبی داره شاید دیگه از تنهایی خسته شده بود. اما باز هم به خودش اجازه نداد که به اون توجهی نشون بده. اون دوتا پسر روی نیمکتی روبروی دخترها نشسته بودند و حالا دیگه توی چشاشون زل زده بودن. مرد آن طرفتر هم به آرامی داشت دستشو می برد تا جواب در آغوش گرفتن زن رو بده اما شاید خیلی بی احساس. دختربچه ها هم به پسرهای کنار ماشین تیکه می انداختند تا مگر جوابی بشنوند.

پیرمردها شطرنج بازی می کردند پسرک مسئله حل می کرد و آن یکی حالا دیگر سرش را به زمین انداخته بود و بین دو دستش میفشرد. و گربه همچنان مشغول آن احتمالا پروانه بود که سعی در فرار داشت. دختر منتظر عکس العملی از مرد بود و به فال کنار مرد خیره شده بود. حالا مرد کم کم داشت یادش میومد که اون دختر کنار حوض رو چند بار در کلاس دیده که هر بار به بهانه ای به اونجا میومده. داستان یه کم براش جالب شده بود.

تو طول زندگیش فقط یکبار عاشق شده بود که اون هم به علت اینکه نمی خواست جلوی پیشرفتهای اونو در زندگی بگیره چیزی بهش نگفته بود و با اینکه اون دختر هم اونو دوست داشت به راحتی از دستش داده بود. هنوزم فکر اینکه با کس دیگه ای باشه براش یه جور خیانت به اون محسوب می شد.

زن با دستاش مرد رو به علت نشون ندادن احساسات نسبت بهش عقب زد. پسری که روی سکو نشسته بود و آخرین بار به زمین نگاه می کرد حالا دیگه به دختر کنار حوض نزدیک شده بود و با او حرف می زد و انگار ازش درخواستی داشت اما دختر اعتنایی نمی کرد.

مرد دیگه نمی خواست ببینه و به آسمون خیره شد برای ده ثانیه.

دیگه داشت کلاس شروع می شد و باید کم کم می رفت. سرشو پایین آورد کنارش کسی نبود. پیرزن همچنان در حال غر زدن بود. پیرمردها شطرنج بازی می کردند. دخترها در مورد فیلم دیگری صحبت می کردند. دختر کنار حوض بالاخره راضی شده بود که با پسرک صحبت کنه. مرد از زن که در حال رفتن بود با گریه می خواست که برگرده. پسرهای کنار خیابون رفته بودند و دخترها هم در حسرت مانده چندتا پسر دیگه رو زیر نظر داشتند. پسرک همچنان در حال حل کردن مسائل بود. صندلی دخترها وپسرها هم خالی شده بود فقط یکی از دخترها مانده بود و به مرد زل زده بود

کاغذ فال روی صندلی جا مانده بود و مرد داشت از جاش بلند می شد.

گربه پروانه رو نزدیک دهانش آورد بو کرد. انگار لحظه ای حالش بد شده بود. بعد آروم دستاشو باز کرد و پروانه به آسمونا پرکشید.

راویه

تقریبا دو سال پیش بود. همه تو اون اتاق جمع شده بودن. لحظه سختی برای بچه هاش بود ولی از جهتی خیلیم بد نبود.

حدود هفتاد سال پیش در یکی از روستاهای رازلیق سراب به دنیا اومد و از بچگی مثل همه روستایی ها به جای درس خوندن شروع به تلاش برای ارتزاق خانواده کرد چون اصلا در اون محیط درس خوندن ارزشی به حساب نمیومد چه برسه برای یه دختر. پوست سفید خیلی قشنگی داشت و چشمهای زیبایی که خیلیا به این دوتا خصوصیتش حسرت می خوردند. یه کم که بزرگتر شد با خانواده به تهران اومدند و در سن شانزده سالگی توسط اقوام با مردی که خیاط بود و وضع مالی خوبی هم نداشت آشنا شد و ازدواج کرد. در ابتدای زندگی مثل بیشتر این گونه روابط اوضاع خیلی به کام بود و همه چیز خوب پیش می رفت. دیری نگذشت که حامله شد. در زمان حاملگی به ابله مبتلا شد و به علت درمان نادرست و این که پزشک به او گفته بود چون حامله هستی قادر به درمان صحیح و جراحی تو نیستیم یک چشم خود را از دست داد در ضمن اون بچه رو هم دیری نپایید که به علت عفونتهای زمان نوزادی از دست داد. رفتار شوهر کم کم داشت تغییر می کرد و به اون فقط به چشم یک کارگر در خانه نگاه می کرد که باید بچه تولید کنه بشوره و حرف زیادی هم نزنه. البته این یک حالت عادی در جامعه محسوب میشد به همین علت زن با خودش فکر ناسازگاری نمی کرد. خلاصه در طول این زندگی زن یازده بار زایمان کرد که حاصل اون دو دختر وشش پسر بود. هر چی جلوتر میرفت وضع بدتر میشد. گاهی شبها مردش به حالت مست از کاواره ها به خونه میومد و از برخورد خودش با زنهای پایتختی جلوش صحبت می کرد و همیشه با رسیدن به سر و وضع خودش سعی می کرد در تعامل با این زنها موفق تر باشه در حالی که بچه ها در خانه از وضعیت معیشتی مناسبی برخوردار نبودند. حتی کار به جایی رسیده بود که از سنین پایین اونارو مجبور به کار می کرد و تنها چیزی که براش مهم نبود آینده این بچه ها بود. البته بازم بگم که تو اون برهه زمانی خیلیا مثل اون بودند. مرد یک روز همه رو متعجب کرد و با یک زن دیگر وارد خانه شد خیلی عادی و از رابطه دوستی خودش با زن برای همسرش گفت در حالی که پنج شش تا بچه داشتن در و ورش توی سر وکله هم میزدند. زن گریه کرد. بار دوم هم. اما دیگه عادی شده بود و مرد پذیرایی از اون زنک رو وظیفه زن میدونست. بگذریم که زنک هم به مرد وفایی نکرد و بعد از مدتی اونو تنها گذاشت. حدود بیست سال پیش بود که زن متوجه درد مفاصل خودش شد که به اون اهمیتی نمیداد و موقعی به پزشک مراجعه کرد که محتاج واکر شده بود خلاصه به هر صورت درمانهای صحیحی انجام نشد و بیماری زن شدیدتر میشد و محدودیت های زیادی براش در حرکت به وجود میمومد تا اینکه به علت عفونت چشم دیگش رو هم از دست داد و مرد مجبورش کرد برای جلوگیری از زمین خوردنش از جاش زیاد بلند نشه و روی صندلی یا تختش بمونه و دختراش کارای خونه رو انجام بدن. گرد و غبار پیری روی صورتش نشسته بود و کم کم داشت لاغر و کوچکتر میشد و بیماری روماتیسم همه وجودشو گرفته بود و مفصلاشو دفرمه کرده بود. سالها در تاریکی گذشت. مرد این روزها دیگه اون شور جوانیو نداشت و به زن بیشتر میرسید. شاید فقط یک معجزه میتونست اونو نجات بده اما نه دیگه خدا هم نمیتونست کاری بکنه. در سالهای آخر زن که عامل خیلی لز بدبختهای خودشو اون مرد می دونست برای خودش یک شعری درست کرده بود که با یه آهنگ جالب اونو برای نوه های بسیارش میخوند. گذشت و گذشت تا اینکه حدود دو سال پیش همه از اینکه از دست این درد ورنج خلاص شده بود برای زن ابراز خوشحالی کردند. همه بچه ها دور سنگ شستشوی مرده ها بدن جمع شده اونو نگاه می کردند و صورتی که از اون همه زیبایی گونه های برجسته و چشمهای فرورفته ازش باقی مونده بود که اصلا ظاهر زیبایی نداشت اما هیچ کس اونو زشت نمی دید چون زشتی از اون ندیده بودند. فکر نکنم که هیچ کس بتونه عدالتی رو در زندگی زن از طرف خدا براش متصور بشه. فقط محیط بود که نقش بازی می کرد.

حالم خوب میشه میرم طلاق می گیرم

میرم یه شوهر جوون می گیرم

برای سال اول میریم دوتایی مشهد

وقتی که بر می گردیم اینم افتاده مرده

دلتنگی ها

امروز که به خانه می آمدم احساس کردم که خنده ای بی دلیل از آنچه پیرامونم می گذرد مرا در بر می گیرد. مردی که اصرار داشت با وجود لبریز بودن اتوبوس از مسافر به آن سوار شود. دخترکی پایین شهری که ترک موتور یکی از پسرهای احتمالا هم محلشان بود از سرعت زیاد فریاد شادی میزد. راننده به تنها چیزی که فکر می کرد ترافیک سنگین پیش رویش بود و هر چند دقیقه یکبار نچ نچ میکرد. پیرمردی که در پارک بلند بلند می خندید و مردی که برایم از عرفان و فلسفه سخن می گفت و من با اینکه می دانستم هیچ از این مباحث سر در نمی آورد به حرفهایش گوش میدادم و وقتی دید من سخنی نمی گویم خودش حرف زدنش را پایان بخشید.

امروز در راه به این اندیشیدم که 7 سال پیش لحظه ای را در شبی به خاطر دارم که با خود اندیشیدم که چند سال بعد من چقدربا آن زمان فاصله دارم و امروز می بینم که هیچ و شاید هزاران سال دلسردی و غمناکی.

این روزها دیگر تقدس وپاک بودن واژه ها برایم بی معنی شده حتی دوست داشتن و عشق ورزیدن که روزی برایم واژگانی مقدس بودند امروز دیگر معنایی ندارند. نه می خواهم بمانم و نه میخواهم بمیرم. از پس هر لحظه چیزی جز بیهودگی برایم نمانده است.

چند وقتیست شبها با وجود خستگی فراوان بیدار می مانم و زمان را بی فایده سپری می کنم بی آنکه بدانم در پی لذتی هستم یا نتیجه ای. گاهی به مردم کوچه و خیابان یا به دوستان کمک می کنم با اینکه حس خوبی از این کار مرا در بر نمی گیرد. خودم هم گاهی نمی دانم چرا می پذیرم تا سختی های را بی دلیل بر خود روا دارم.

امروز در دانشگاه دختری برایم چشمک میزد و من به او بی تفاوت نگاه می کردم. نه اینکه احساس بدی به او داشته باشم نه. فقط یک جور احساس بیهوده مرا در بر گرفته بود. در راه خانه مرد مسنی را دیدم که سالها قبل با هم در سالنی نزدیک خانه فوتبال بازی می کردیم و از اینکه یک لحظه خواستم تا او را در آغوش بگیرم بسیار متعجب شد و من در آغوش آن مرد که همیشه برایم دوست داشتنی بود احساس بیهودگی کردم. از اینکه گاه گاه احساساتم را به افرادی می گویم که پوچ می اندیشند و میدانم مرا ادراک نمی کنند هیچ احساس بد یا خوبی ندارم و اینکه همه بدانند که چگونه ام برایم اهمیتی ندارد و اینکه احوال من چقدر برایشان مهم است که بدانند را نمی خواهم بدانم. نمی خواهم بدانم که چقدر دوستم داری چون دیگر نمی فهمم که چقدر دوستت دارم. یادم می آمد روزهایی که بارها خود را در آینه برانداز می کردم و امروز حتی از دیدن سایه خود نیز گریزانم. احساس می کنم بیهودگی دارد سرم را می شکافد احساس می کنم اندازه سرم کوچک و بزرگ می شود ومن یک روز زشتم و یک روز زیبا. دیگر واقعا اهمیتی ندارد و به این می خندم که شاید یک روز برایش اهمیتی قائل بودم. انقدر بی تفاوت شده ام که سه سال است با همین کفشها همه جا می روم. تفکری ندارم که در اجتماع به من چگونه می نگرند.

دیروز جوانی را دیدم که خستگی این زندگی وجودش را فرا گرفته بود این را یک حس شهودی در من القا می کرد و احساس کردم که او شاید مرا بفهمد اما همچنان سکوت کردم.

از اینکه الان دارم می نویسم و از اینکه تو بخوانی یا نخوانی هیچ حسی به من دست نمی دهد. از اینکه بیشتر بدانم یا ترس از اینکه ندانم دیگر شایبه ای مرا در بر نمی گیرد. دیگر احساس نمی کنم دستانی از آسمان بر دوشم افتاده. احساس می کنم همه ما همچون پشه ها سوسک ها و عنکبوتهاییم و زندگی می کنیم تا زندگی کنیم. باورتان نمی شود امروز نسبت به یک همچنین حس شبیهی که سالها پیش وقتی دبیرستان بودم داشتم هم داشت خنده ام می گرفت. و احساس می کنم این بار هزاران بار عمیق تر گرفتار این بیهودگی گشته ام.

وقتی از خانه بیرون می رفتم پدرم مرا مهربانانه نگاه می کرد و من هیچ پاسخی به نگاههای او نمی دادم چون احساسی نداشتم. مدت زیادی است که دیگر با پدر جر و بحث نمی کنم چون دلیلی برای دفاع از مواضعم نمی بینم. هر چه او می گوید سکوت می کنم حتی وقتی سرم داد میزند به او با بی حسی تمام نگاه می کنم. نمی دانم در آن لحظه پدرم چگونه می اندیشد. دیگر انگار ثانیه ها بی ارزشند. باورتان می شود که حتی نمی دانم دوست دارم از این وضعیت بیرون بیایم یا خیر. نمی خواهم بگویم که سالهات که اسیر درد و غمم نه. من سالهاست که زنده ام فقط همین و آخرین باری را که از انجام کاری لذتی برده باشم یا از مسئله ای غمگین گشته باشم را به یاد نمی آورم.

امروز به آن روزی می اندیشم که تو به من خندیدی و هیچ نمی دانستی که دستهایم خالیست زیرا همه سیبهای همسایه را کرمهای حسرت خورده اند.

نمیدونست

یه داستان دیگه از خودمو براتون گذاشتم برین حالشو ببرین. اینو یک سال پیش نوشتم و خیلی هم دوستش دارم.

نمیدونست

اپیزود اولِ

مرد خسته به راه افتاد... بعد از یک روز کار و تلاش احساس می کرد که حتما به یه دوش آب سرد نیاز داره! تو مسیرش شروع کرد به قدم زدن... خودشم نمیدونست چرا تاکسی نمی گیره شاید میخواست یه کم راه بره و فکر کنه... احساس می کرد دیگه هیچی براش مهم نیست البته این احساسو خیلی وقت بود که داشت از نظرش آدمای دوروبرش یه مشت احمق بودن که فقط تظاهر به دونستن و شرافت داشتن می کردن... همینطور که داشت راه میرفت یه سوسک قهوه ای زشت روی دیوار نظرشو به خودش جلب کرد. همیشه از سوسکا حالش بهم می خورد... چند وقت پیش که یه سوسک توالت روی پاش رفته بود حسابی حس راه رفتن اون سوسک رو پوستش اعصابشو خرد کرده بود. اما یه لحظه با بی تفاوتی هر چه تمام سوسک رو تو مشتش گرفت و له کرد و از این کار احساس لذت زیادی بهش دست داد... قسمتهای بدن سوسک رو از رو دستش با دست دیگش پاک کرد و بعد دستشو بو کرد ولی بوی خاصی حس نمیکرد.

به راهش ادامه داد... یه کم جلوتر یه دختر بچه ناز رو دید که تازه راه افتاده بود چشمای یشمیش به لباس خاکستریش جلوه تازه ای داده بود پوست سفیدش انگار نور از خودش ساطع میکرد و موهای طلاییش که حس دل انگیزی رو به مرد می داد. اون همیشه بچه ها رو دوست داشت و اونارو موجودات پاکی میدونست که دوست داشت هیچ وقت بزرگ نشن... مرد روی زمین زانو زد و دخترک رو به آغوش کشید و لطافت پوستش رو زیر دستاش حس کرد... دختر کوچولو شروع به گریه کردن کرد و پدرش که کمی اون طرفتر استاده بود متوجه ماجرا شد و به سمت مرد دوید مرد سعی کرد از محل دور شه ولی پدر اصرار داشت که به اون یه درس حسابی بده... مرد از ضربه های پدر خسته شده بود و ناگهان مشت محکمی توی صورت پدر دختربچه گذاشت و اون رو نقش زمین کرد... چند متر جلوتر اتوبوس تو ایستگاه ایستاده بود به سمت ایستگاه دوید و سوار اتوبوس شد خیلی ناراحت نبود که مرد رو زده در واقع از این که ناراحت نیست تعجب می کرد... تو اتوبوس جا برای نشستن نبود همین طور که میله اتوبوسو گرفته بود وبه خیابون خیره شده بود ولی احساس کرد یه نفر بهش خیره شده به سمت چپش نگاه کرد یه مرد مسن ظاهرا متمدن و خوش تیپ رو دید که با حالت انزجار بهش نگاه میکنه... ظاهرا قضایا رو دیده بود و حالا معلوم نبود در مورد کار اون مرد چی فکر میکنه نمیتونست تحمل کنه که یه نفر اینطوری با تنفر بهش نگاه کنه آخه همیشه اینکه یه نفر ازش متنفر باشه براش مثل یه کابوس بود. تو اولین ایستگاه پیاده شد.

دوباره شروع به قدم زدن کرد حسابی حالش گرفته شده بود و نگاههای اون مرد و فکرای پدر بچه انگار داشتن مغزشو میترکوندن... سعی کرد از این افکار خارج بشه.

حالا یه فکر جدید شروع کرده بود به اذیت کرنش که چرا برای اون بچه های خوشگل جذابتر هستن... همیشه از این مسئله احساس رنج میکرد که چرا در برابر آدمای زشت رو مثل آدمای خوشگل رفتار نمیکنه یا نسبت به اونا همون حس رو نداره... چرا نمیتونه بچه های زشت رو مثل کوچولوهای ناز تو آغوشش بکشه و همون جوری دوستشون داشته باشه... از این حس غریزی حالش بهم میخورد و اونو از خودش متنفر میکرد... ازاینکه چرا از سوسکها به خاطر زشت بودنشون متنفر بود مگه اونا تقصیری در زشت بودنشون داشتن؟ مرد با عصبانیت به قدم زدن ادامه میداد

ادامه دارد

 

اپیزود دوم

بالاخره به خونه رسيد حالش چندان مساعد نبود فقط از روی عادت و نه به خاطر گرسنه بودن کمی غذا رو با خانوادش خورد در حالی که هیچ کدوم از اونا سر سفره حرفی نمی زدند چون رفتارهای مرد باعث شده بود که حرف نزدن سر سفره براشون تبدیل به یه عادت بشه... چون هروقت اون مخاطب میشد خیلی آهسته و با بی میلی جوابشونو میداد یه جور حس دلسردی رو تو پدر و مادر به وجود آورده بود... خیلی وقت بود که دیگه پدر از کاراش ایراد نمی گرفت یه جور دوری و دوستی! نمیدونم شایدم بی تفاوتی...

مرد بعد از غذا یک راست به اتاقش رفت و ویولونشو برداشت ولی انگار سازش همراهیش نمیکرد حتی نمی تونست بغض سنگینی رو که تو گلوش بود رو با آهنگاش نشون بده کاری که همیشه با یه حسی که نمیدونست از کجا میاره انجام میداد... امشب شب اون نبود... تو تخت خودشو ول کرد و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکنه... بدنش خسته بود... کم کم چراغای خونه داشتن دونه دونه خاموش میشدند... خیلی دلش میخواست بخوابه و با یه رویای خوب از این کابوس بیرون بیاد... وقتی با خودش فکر میکرد که دلیل اینکه اینقدر حالش بده چیه چیز قانع کننده ای پیدا نمیکرد... چشماشو رو هم گذاشت و سعی کرد... نه نمی خواست دوباره شروع بشن... همون حس منزجرکننده.

یادش میومد اولین بار وقتی اول دبیرستان بود یه شب که خیلی مریض بود این حس بهش دست داده بود... نمی تونم براتون درست توجیه کنم یه جور حس روییدن یکسری احجام که نسبتا پوسته زبری داشتن و از یک شیار در فضا بوجود میومدن و به سرعت رشد میکردن و بعد بدون اینکه از بین برن تو فضا جاشونو به تکرار این حالت می دادند جوری که وقتی چشماشو می بست تمام فضای صحنه ای رو که تصور میکرد پر می کرد... همراه این حالت حس میکرد روی بالشی خوابیده که پارچه خیلی زبری داره و یه شاخه درخت پر تیغ داره روش کشیده میشه... مطمئنم که نتونستم حسشو براتون مجسم کنم ولی این حال اونو همیشه یه جوری دیوونه می کرد... طاقتش تموم شد کلیدشو برداشت و خیلی آهسته از خونه زد بیرون و از اون طرف کلیدو چرخوند تا صدای بسته شدن در مامانشو که خیلی دوستش داشت بیدار نکنه... اما در لحظه بستن در متوجه شد که مادرش از بسته شدن در جلوگیری میکنه... پسرم کجا میخوای بری؟... هیچی میرم قدم بزنم خوابم نمیاد... پس زود برگرد... حالا دیگه نمیدونست حالش بده یا نه چون هوای خنکی که رو پوستش احساس می کرد نمیتونست حس بدی رو تو اون القا کنه... مرد توی تاریکی شب شروع به قدم زدن کرد

 

اپیزود سوم

تو تاريكي به راه افتاد سرش خيلي درد ميكرد... بدون هيچ مقصدي به جلو قدم برميداشت... نميدونست از چي ناراحته يا الان بايد به چي فكر كنه... اصلا انگار هيچي نشده... بغض گلوشو گرفته بود ولي نميدونست چرا... ابر سياه بزرگي جلوي ماه رو گرفته بود... ناگهان پاش لغزيد انگار يكي بهش سكندري زده بود و تويه گودال عميق و تنگ واژگون شد... طوري تو گودال افتاد كه سرش پايين قرار گرفته بود و دستاش به بدنش چسبيده بودند طوري كه نميتونست اونارو تكون بده انگار اين گودال رو درست به اندازه بدنش ساخته بودند... يه لحظه صبر كنيد... ببينيد به نظر من بهتر از اينجا به بعد رو از زبون خودش بشنويم. موافقيد؟ اگه نيستيد هم مهم نيست... چون من ميخوام اينطوري بنويسم چون اصلا تا الان حسو به شما منتقل نكردم. پس

حالم خيلي بده انگار خون داره تو سرم جمع ميشه... من هميشه از جاهاي تنگ و تاريك متنفر بودم... راستش يه كابوس ديگه من همينه كه تو يه جاي تنگ گير كنم و قادر به حركت نباشم... الان دارم احساس ميكنم كه يه چيزي داره صورتم رو قلقلك... واي نه شاخكاي چندتا... حالم خيلي بده... دارن رو صورتم راه ميرن... ديگه نميتونم درست نفس بكشم.

ادامشو حالا بازم خودم ميگم.

نفسشو تو سينه حبس ميكرد و با فشار بيرون ميداد خيلي عصباني بود.

يه لحظه از همه افكارش بيرون اومد و يه تصميم گرفت." ميخوام از همه اين شرايط لذت ببرم ميخوام اين لحظات آخر رو تو غم واندوه از دست ندم"

سعي كرد. سرش حسابي درد ميكرد و اون احجام كذايي انگار تو فضاي ذهنش ميروييدن. بازم سعي كرد. "بايد بتونم. ميخوام كابوسام رو قبل از خودم به خاك بسپارم"

حسابي گيج شده بود ولي همچنان داشت سعي ميكرد كه لذت ببره از اون شرايط تنفرآميز! واقعا ميخواست! خيلي خوابش ميومد.

دوووووم... دووووم..... دووووم. زمين داشت ميلرزيد

 

444

این داستان رو ۳ سال پیش نوشتم که به عنوان اولین داستان کوتاه روی این بلاگ آپ می کنم. الان فکر می کنم بدک نباشه. بخونین و حتما نظر بدین. فعلا"

۴۴۴

اپیزود اول

برای اونی می نویسم که همیشه دوسش داشتم ولی هیچ وقت بهش نگفتم چون می ترسیدم که اون همونی نباشه که من ازش تو ذهن خودم ساختم

میدونی قشنگیش به همینه که هیچ وقت بهش نرسی... با این وجود منتظر بودم خودش پا جلو بذاره که نذاشت

مدتها گذاشت... حتی کوچکترین رابطه ای نبود... ولی من می مردم از این دوری... کم کم دیگه برام فکر کردن به اون عادت شده بود یه عادت شیرین

دیروز صبح خبردادن که پیغام داده می خواد فردا منو ببینه... راستش باورم نمی شد... سراپا عشق وجودم رو گرفته بود... رفتم خونه و یه راست توی تخت خودم رو ول کردم و همین طور به سقف خیره شدم. مامانم رو صدا زدم ازش خواستم که پیرهن سورمه ایمو برام بیاره... بعد اونو اتو کرده به دسته صندلی پشت میزم آویزون کردم برای فردا... من عاشق این پیرهن بودم. دوباره تو تخت ولو شدم... خیلی طول کشید ولی بالاخره خوابم برد... صبح پاشدم که برم ولی نمی دونم چرا بعد از پوشیدن پیرهنی که دیشب اتو کرده بودم احساس کردم این پیراهن بر خلاف بقیه روزا امروز بهم نمیاد... و بجاش اون لباس همیشگیو یعنی پیرهن سفیدمو پوشیدم... در نهایت راه افتادم و رفتم

همین که اومدم از خیابون جلوی خونه رد بشم توی یک لحظه همه چیز سیاه شد

الان تو بخش ارتوپدی بستری هستم چندتا شکستگی دارم... نمی دونم چرا نفسم بالا نمیاد... طپش قلب شدیدی هم دارم... صبح بهم زنگ زد گفت میاد ببینتم... الان من خیلی خوشحالم

وضع داره انگار بدتر میشه... به نظرم امبولی چربی باشه عارضه نادری که توی شکستگی های استخوانهای بلند میتونه به وجود بیاد و خیلی هم کشندست... یه سایه سورمه ای وارد اتاق میشه نمی تونم درست ببینمش... یه شاخه گل دستشه

همه چیز دیگه سیاه شده نفسم بالا نمیاد پرستار داد میزنه کد چهارصد و چهل و چهار

میدونم دارم می میرم چون اینجا تیم احیای خوبی نداره

خیلی خوشحالم که اینطوری زندگی کردم و این طوری دارم می میرم... اخرین چیزی که احساس می کنم گرمای صورت اونه... چه مرگ لذت بخشی! من از این زندگی راضی بودم... خیلی

 

۴۴۴

اپیزود دوم

احساس سنگینی خاصی تو سرم می کردم ... ولی بدنم رو بر خلاف انتظارم کمی گرم حس می کردم ... حالم خیلی خوبه چون همیشه تو زندگیم به بعد از مرگ با دیده شک نگاه کرده بودم و حالا که می دیدم واقعا" اون طرف هم خبری هست خیلی خوشحال بودم. جلوی صورتم یه فضای حجیم سیاه بود که انگار داشتند توش آتیش بازی می کردن نورهای زرد و سفیدی تو فضا رد می شدن ولی کل تصویر تار بود... منتظر بودم ببینم در ادامه چه اتفاقی میفته... یک لحظه یه صدایی از دور به گوشم رسید که همین طور ادامه دار قطع و وصل می شد ... بیب بیب بیب بیب ....

گرمی دستی رو رو بدنم حس کردم... وای نه

فهمیدم که میتونم چشامو باز کنم ... من نمرده بودم! مثکه از شانس بد من اینبار گروه احیا کارشو خوب انجام داده بود ... وقتی چشامو باز کردم یه ستون بزرگو جلوم دیدم که تقریبا" همه فضای دیدم از جلو گرفته بود و عکس یک دختربچه روش بود که با انگشت دست اشاره می کرد ... هیس

یعنی نباید شاکی باشم؟ ولی من خیلی ناراحتم ...

ماسک اکسیژن مقدار زیادی از دیدمو گرفته بود... به چپم نگاه کردم ... تنم مورمور شد ... فکر کنم همون شاخه های گل بودن که رو میز گذاشته شده بودن

دیدم داره از دور بهم نزدیک میشه ... خودش بود... حس خوبی بهم دست داد... اومد نزدیک و بهم نگاه کرد... ناراحت بود و مضطرب ...

با مهربونی صحبتو شروع کرد ولی در ادامه لحن جدی تر شد ... من همچنان موهای بدنم سیخ مونده بودن... در ادامه از صحبتاش می شد فهمید که می خواد بگه ما به درد هم نمی خوریم ... تو دست چپش متوجه یه حلقه شدم ... نه! همه بدنم انگار سرد شد...انگارموهام رو بدنم خودشونو ول کردن

فکر کردم ! شاید راست می گفت ... اون از یه خونواده مرفه و من از یه خونواده خیلی معمولی... شاید یکی از دلایلی هم که من پا جلو نمی ذاشتم همین بود. می ترسیدم حسابی منو ضایع کنه

از کنارم با یه لبخند دور شد ... دیگه اصلا" حالم خوب نبود. نباید بر می گشتم ...همه رویاهام نقش بر آب شده بودن... بی اختیار گفتم هی ی ی ی

دوستم حمید از دور بهم نزدیک شد یه پیرهن سورمه ای تنش بود ... به زور یه لبخند سرد بهش زدم . اما اون با یه لبخند گرم جوابمو داد . اشاره به گلای کنارم کرد و گفت "خوشت میاد؟ از دستفروش دم در بیمارستان خریدم

نه ! ... آره اون سایه ای که لحظه های آخر میدیدم حمید بود... همون سایه سورمه ای

نفسم بالا نمی اومد ... سعی کردم بشینم ولی نشد ... حالم خیلی بده! حمید به طرف پرستار دوید... دوباره میشنیدم که پرستار داد زد کد 444 ...

حس می کردم خیلی حالم بده ... نمی خوام اینطوری بمیرم ... ولی شایدم دیگه این زندگی بهتر بود تموم میشد

 

۴۴۴

اپیزود سوم

 

اصلا"حس خوبی نداشتم همه جا تاریک شده بود... احساس کردم بدنم به چپ و راست متمایل میشه ... مامانم بود که صدا میزد علی پاشو مگه امتحان نداری تو امروز؟

با بازکردن چشمام اولین چیزیو که دیدم همون پیرهن سورمه ای بود که دیشب اتو زدم

باورم نمیشد که همه اینا یه خواب بوده . 10 دقیقه لبه تخت نشستم و به خوابم حسابی فکر کردم ... بعد از صبحونه وسائلامو برداشتمو راه افتادم ... هوا خیلی گرم بود فکر کردم بهتره رنگ روشن تر بپوشم تا گرمم نشه ... تو راه آفتاب مستقیم تو کلم میزد ... فکر این خواب از تو کلم بیرون نمیرفت. دوباره به اون فکر کردم ... ولی به نظرم دیگه حسی نسبت بهش نداشتم... به خودم گفتم هی چت شده؟ تو این همه وقت اونو با جون و دل می خواستی

دیگه داشت از خودم بدم میومد... حالا دیگه نسبت به زندگیم نه حس بدی داشتم و نه حس خوبی... در ادامه این توهمات از فکر اون خارج شدم و رفتم تو فکر اینکه پس از مرگ واقعا" چه اتفاقی قراره بیفته... و به خوابم اینبار یه جور دیگه فکر کردم

یک لحظه به خودم اومدم دیدم وسط خیابونم و یه پراید یه کم اون طرفتر 10 متر جلوتر از من ایستاده . با خودم گفتم عجب احمقیه ... این راننده ها برای یه مسافر چه کارا که نمی کنن

راننده پیاده شد.یه لباس سورمه ای پوشیده بود ...همین طور به کفشام خیره شد ... من با خودم گفتم این چرا دیوونست؟

یه چند متر اون طرف یه موبایل رو زمین تو خیابون افتاده بود و داشت زنگ می خورد چقدر شبیه موبایل من بود.بالای سر موبایل ایستادم اون بود که تماس گرفته بود حالا دیگه نمی دونستم باید چی جواب بدم ... با خودم گفتم بهتره بذارم همین طور زنگ بخوره

..........................................................................................................................

به نظرم هوا داشت خنکتر میشد یه جور باد سرد مطبوعی از رو تنم رد شد و صدای گریه یه بچه که

انگار تازه به دنیا اومده بود فضارو پر می کرد